بایگانی نویسنده‌ها: آنکور

فشار


این روال ِ زندگی شده ، همیشه لحظه ای که فکر میکنی فشار ها تموم شده و ماهیچه ها تو از حالت انقباض در میاری و خودتو شل میگیری ، سخت ترین ضربه رو میخوری دقیقا همون لحظه که نفس … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

همه چیز زمان است


همه چیز زمان است…زمان‌های دو آدم رابطه اگر با هم چفت‌وجور نشود، باید خداحافظی کرد. زمان چیز بی‌رحمی است، امروز فکر می‌کنی هرگز فلان چیز را نمی‌خواهی و سال آینده دلت غنج می‌رود برای همان فلان چیز. آدم‌ها به ندرت … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات, خستگیها | دیدگاهی بنویسید

خیلی زود..خیلی دیر


وقتی یکی رو دوست داری مدت خیلی زیادی دوست داری تنبل میشی تو فکر میکنی که اون میدونه،پس دیگه مدام به زبون نمیاری اش مدام بهش نشون نمیدی اما وقتی میدونی که قراره از دست بدیش… که دیگه اونجا نیست … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روز نوشت | دیدگاهی بنویسید

دیر . . .


ای دوســـــــــــــت! این ابر را از دوش من بردار بارانـــــــــــــی‌ام بسیار…! ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬ چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی اما سال‌ها طول می‌کشد تا این را بفهمی وقتی هم که آخر سر می‌فهمی‌اش دیگر خیلی دیر شده و هیچ چیز بدتر … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطرات, دل نوشت ها, شاعرانه ها | دیدگاهی بنویسید

طناز که نیستی هیچ … عنازی …


بعضی ازاین مجری های تلویزیون هم میخوان طنازی کنن… اما متاسفانه عنناز هم نیستن چه برسه به طناز مخصوصا مجریهای جام جم

نوشته‌شده در روز نوشت | دیدگاهی بنویسید

خاص بودنم آرزوست…آنم آرزوست… ولنتاینم آرزوست خوب…


امسال اولین ولنتاینیه که فقط مال منی. اولین ساله که نگران نیستم که نکنه برای کسی کادو بردی…نکنه .نکنه … فکر میکردم قراره خیلی خاص باشه اما … شاید بعضی چیزا قرار نیست هیچ وقت خاص بشن…

نوشته‌شده در دل نوشت ها, روز نوشت | دیدگاهی بنویسید

این جوری پیش بره دیگه کسی نمیمونه تو اینجا … دیگه از فرار مغزها گذشته، فرار روده ها و پاچه هم داره فرا میرسه… میدونم فرار کردن تنها راه نیست، بهترین راه هم نیست… اما خوب مطمئن ترین راهه حداقل … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در روز نوشت | ۱ دیدگاه