هیچ

تازگیا خیلی ازت میترسم. نمیدونم چیکار کنم.

فهرست شیندلر یادته؟

هلن هیرش: یه روزی اون منو با تیر می‌زنه.
اسکار شیندلر: نه، اون به تو شلیک نمی‌کنه.
هلن هیرش: شلیک می‌کنه. چیزایی ازش دیدم. دوشنبه ما روی پشت بوم بودیم، من و لیزیک کوچولو و ما دیدیم که جناب فرمانده از خونه اومد بیرون توی حیاط پشتی که درست زیر ما بود و اسلحه‌ش رو بیرون کشید و یه زنی رو که داشت رد می‌شد با تیر زد. اون فقط یه زن بود با یه بقچه کوچیک توی دستش، درست شلیک کرد وسط گردنش. اون فقط یه زن بود که داشت راه خودش رو می‌رفت، تندتر یا آروم‌تر یا چاق‌تر یا لاغرتر از بقیه نبود و من نمی‌تونستم بفهمم مگه چیکار کرده بود. هر چی بیشتر کارهای جناب فرمانده رو ببینی، بیشتر می‌بینی که قوانین مشخصی نداره که بتونی باهاشون زندگی‌ت رو حفظ کنی، نمی‌تونی به خودت بگی «اگه این قوانین رو رعایت کنم، در امان می‌مونم.»

حالا من هم نمیدونم اگه چیکار کنم در امان میمونم، اگر چیکار کنم تو خوشحال میشی

واقعا دیگه نمیدونم چطوری این رابطه رو در امان نگه دارم. مثل فرمانده شدی… بی هیچ قانونی

Advertisements
این نوشته در سکوت ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s