اي شهر پر خروش، تو را ياد مي كنم…


شهريست در كناره آن شط پر خروش

با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور

شهريست در كناره آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور . . .

اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم

دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار

من باخيال او دل خود شاد مي كنم

کیانپارس… وهابی … مکان مورد علاقه جنابعالی 😀

آخی … زیتون

شهریست در کناره آن شط …

لب کارون … چه گلبارون …

نادری …هر چند حس خوبی ندارم به اینجا

اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم

یادت میاد؟؟؟روزای خوبی بود… لاقل واسه من

به امید تکرار دوباره روزای خوبمون

Advertisements
این نوشته در خاطرات, دلتنگی ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

16 پاسخ برای اي شهر پر خروش، تو را ياد مي كنم…

  1. وای هیچوقت فکر نمیکردم این شهر اینقدر رنگی باشه …تا حالا به این شهر نرفتم منتهی نمیدونم چرا همش تصورم یه شهر خشک و تنگ و تاریک بوده …چقدر دلم باز شد این عکسا رو دیدم و برای دوستایی که اونجا دارم خوشحال شدم …دو سه تا دوست خوب اونور دارم ..:)

    • آنکور :گفت

      خاتون جان شبهای اهواز خیلی رنگی و خاطره برانگیزه. هر چند روزاش چندان چنگی هم به دل نمیزنه. اما دوسش دارم 🙂

  2. koooootah :گفت

    هیچ وقت هیچ خاطره ای برام انقدر زنده و همراه با بوهای مختلف نبود که اهواز بود
    اونوقتی که پل سفید بسته بود و فقط از پیاده رو میتونستی رد بشی و اون رود پر از آب و یه قایق که همش تمرین میکرد من فکر میکردم مگه جنگ نیست بابا؟ اون قایق چرا اونجاست و بابا میگفت اینجا از تهران امن تره
    دوغ آبعلی سر ظهر وقتی پات میمون جاش توی آسفالت
    اون همه آدم وقتی خونه آقای سعداوی مهمون بودیم و من هیچ کدوم رو نمیشناختم توی اون اتاق دراز و اون همه غذا و مورچه ها که وسط سفره برای خودشون عروسی داشتن
    خونه ی آقای صیاحی و ویدئو و شام و سفره شیک چهار نفره و مربای توت فرنگی
    تلویزیون که تو ایران دو تا کانال داشت اما تو اهواز کلی کانال عربی و کارتون هایی که عاشقشون بودم و اون کولر گازی جنرال
    بارون که دم میکرد حیاط و درخت نخلمون و اون استخر باحال
    و
    همه اون آدمای خوب
    آقای رییسی
    آقای حدادی
    همه همه همه
    بچه بودم اما انگار یه عمر بود
    آها
    شهر کتاب هم داشت اونوقتا!

  3. یکه نویس :گفت

    اهواز خاطرات و آدمای خوبی رو برام تداعی نمیکنه
    کسی رو یادم میندازه که بخش بزرگی از زندگیم رو نابود کرد…
    😐

  4. یکه نویس :گفت

    اااا خاتونم که اینجاس، اتفاقا اون آدم رو خاتونم میشناسه!

  5. یکه نویس :گفت

    یه آدمی بود که باعث بهم خوردن رابطم شد

  6. امیرعلی :گفت

    عکسای قشنگی گذاشتین ، شعر هم فوق العاده بود . خاطرات دو ماه زندگی توی اهواز دوباره زنده شد برام . ممنون .

  7. وحيده :گفت

    سلام
    بالاخره تونستم دوباره بخونمت. ببخش كه دير اومدم دوست خوبم

    عكسا خيلي زيبا هستن.

  8. من :گفت

    چرا تو مسنجر جواب نمیدی؟
    😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s