این روزها که می گذرند …

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

این روزها کی تمام میشوند

این روزها که نیستی

این روزهای بی تو

این روزها با کوچکترین حرفی ،نشانی ، بغضم میشکند

از این روزها خسته ام

دلم روزهای خوب کنار تو بودن را میخواهد

دلم تو را میخواهد …
…………………………………………………………………………………………………

وسط گریه من رقص جنوبی میکنیم

زنگ میخوردی و قلبم به صدا دوخته بود

شب من وصل شد از گریه به شبهای شما

شب قسم خورد به زیتون و به لبهای شما

شب به یاد شب وصلی در زیتون

من و تو و این شب هر شب تنهایی

شب تا صبح کنار تلفن زار زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تو در طول شب بدبختم

شب سگهای سیاه

شب ِ آغوش کسی در وسط تنهایی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت

فحش دادیم به اینترنت تو در خانه

عشق، آزادی ِ تو بود و نبودی پیشم

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

می نشینم جلوی عکس خودم ،زنی خواب آلود

گمشده بین شلوغی در نادری و شهدا و چند شیر

گم شده در وسط اینهمه میدان شلوغ

بغض من می ترکد در شب تو با هر بوق

به زنی منتظر ِ هیچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز

به زنی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

Advertisements
این نوشته در شاعرانه ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s