من . . . اهواز . . . تو . تو . . . اهواز . . . من

از تاریخ شنبه 89.9.6 تا 89.9.10

با تو آرامم. با من آرام باش.

خوب قبل از اینکه بیام خیلی استرس داشتم ، خیلی نگران بودم . یه ماهی میشد که تو حال و هوای دلتنگی و اومدن پیشت بودم.
سخت بود. وقتی دلتنگ میشم سختم میشه. تپش قلب میگیرم ،اشتهام کور میشه. اشکم میاد جلو چشمام. ولی چون تو گفتی نمیذارم بریزن. آره الانم که دارم اینا رو مینویسم خیلی بی قرارم. دلم یکم تنگته. امروز از صبح نبودی. الانم مریضی. رفتی که بخوابی. صدات خیلی بی قرارم کرد. کاش زودی خوب شی.
یه نگرانیم سر خوابگاه بود. می ترسیدم تنها بمونم . یعنی خودت ترسوندیم گفتی که صبح ها نمیشه جایی رفت.
یه نگرانی دیگم این بود که یهو یه قضیه ای پیش بیاد که ازت دلخور شم یا بخوره تو ذوقم( یه چیزی مثل قضیه ندا. آخه بد جوری خورد تو ذوقم اون دفعه. حتی بیشتر از قضیه قبلی)

اما خدا رو شکر همه چی خوب بود . تمام مدت کنارم بودی. همون مجی مهربون واقعی. خودت بودی.
سوار هواپیما شدم. تو هواپیما خانم بغلی فقط حرف میزد اما من نمی خواستم صحبت کنم، میخواستم به تو فکر کنم، راستش دوس داشتم واسم گل بیاری، ولی گفتم شاید حواست به این چیزا نباشه .ولی تو حواست به همه چی بود.
وقتی پیاده شدم،توی سالن دیدمت ،آروم نشسته بودی رو صندلی ،همین حالام جلو چشمامه انگار. دلم برات تنگ شد. دعوام نکن ولی دست خودم نیست الان یه قطره اشک از چشم راستم افتاد دقیقا زیر دکمه alt.مال چشم چپم ر و پاک کردم.
وقتی دیدمت خیلی هیجان زده بودم یه احساس خاصی داشتم.گل رو که بهم دادی خیلی خوشحال شدم.گاهی موقع ها یه چیزای کوچیکی مثل یه شاخه گل اینقدر واسه آدم بزرگ و ارزشمند میشه که نگو.
راستش دلم میخواست بغلت کنم. ببوسمت. تو ماشین که نشستیم خیالم راحت شد. حالا پیش تو بودم. ولی احساس غریبه گی
میکردم. شاید بیشتر به خاطر صدات بود ،فکر کنم از هیجان یا استرس بود ،صدات عوض شده بود.
یه هو یه دلتنگی غریبی احساس کردم. دلم گرفت. هوا سنگین شد. تو هم آروم بودی
دوتاییمون عین بچه هایی بودیم که وقتی یهو هر چی دلشون میخواد بهشون میدی آروم میشن. میرن یه گوشه میشینن با خودشون مشغول میشن.بهت گفتم و تو هم تایید کردی.
شب که رفتم خوابگاه وقتی گفتن تا ساعت 11 میتونین بیرون باشین خیلی خوشحال شدم. راستش بهت که زنگ زدم گفتم دلم میخواس بگی باشه الان برمیگردم ولی تو گفتی از فردا .خودمم روم نشد که بگم. رفتم تو اتاق. هم خوشحال بودم . هم غمگین. از تصور اینکه هر دوتامون از یه هوا نفس میکشیم به وجد میومدم. و از تصور اینکه تا صبح باید صبر کنم غمگین میشدم.
صبح که رفتیم بیرون خیلی خوب بود ولی خیلی زود تموم شد. هنوز زیاد یخمون باز نشده بود. حرفای قشنگت خیلی خوشحالم میکرد. راستش یه عالمه حرف آماده کرده بودم بهت بگم.از دلتنگی هام. از دلخوری هام .از چت نیومدنات. از دیر زنگ زدنات. از بعضی کم توجهیات. ولی وقتی دیدمت. وقتی کنارت بودم . وقتی دستام تو دستت بود انگاری که همشون یادم میرفت.بهت گفتم گفتی که نه یادت نمیره.وقتی کنار همیم اهمیتشون رو از دست میدن. حل میشن. آره اصلا هیچ کدوم واسم مهم نبودن. حتی نیم ساعت بیشتر بودن هم واسم مهم بود.واقعا مهم بود همش میخواستم بیشتر پیشت باشم. شاید احساس نکردی ولی وقتی دستات رو می گرفتم شدیدا آروم میشدم. وقتی رانندگی میکردی یکی دوبار خواستم ببوسمت ولی روم نشد.
اولین بار که رفتیم لب کارون خیلی جالب بود. حقیقتش اولش نفهمیدم که خیلی بزرگه. دفعه بعد که از رو پل سفید دیدمش فهمیدم چقدر بزرگه.یادته سمبوسه خوردیم؟ با اینکه اصلا میل نداشتم خیلی بهم چسبید. همه چی کنار تو خوبه.شهرک هم خیلی جالب بود. محیط آروم و رمانتیکش. انگار که به جز من و تو کسی اونجا نبود. درختهای نخل بزرگ. بوته های مورد. از تصور اینکه تو هر روز اون راهها رو رفتی یا خواهی رفت خیلی خوشحال بودم. از اینکه شاید وقتی نباشم با عبور از کنار یه نخل بوی من به مشامت برسه و به یادم باشی. ولی یه بار که دم درتون وایستادم که ماشین رو بیاری خیلی خسته شدم. یه حس عجیبی بهم دست داد. مخفی کاری خستم کرد. وقتی هم که اومدی بیرون گفتی حراست یهو فکر میکنه دزده بیشتر خسته شدم.
نادری هم به نظرم خیلی بزرگ اومد از هر خیابونی که پیاده میرفتیم میگفتی اینجا نادریه.

سر پاداد که میرسیدیم همش میگفتم کاش مجی یکم طولش بده. کاش زود نره. واقعا دل کندن ازت سخت بود.
موقع هایی که ناراحت میشدم یا حس میکردی ناراحتم حرفات خیلی تسکینم میداد. عشق من چی شده. عزیزم. خوشگلم. نمی خوای بهم بگی. باهام حرف بزن. وقتی تو چشام نگاه میکردی و میگفتی باهام حرف بزن ، دلم میخواست کلی حرفای خوب بلدبودم تا بهت میگفتم.
کیانپارسم خوب بود روز دوم که رفتیم پیتزایی. خیلی آروم بودی. منم آروم بودم. راستش از کیانپارس خوشم نمیاد. انگار اون خاطره بد تو ذهنم تاثیر گذاشته. شبی که بابات کلید خونه رو بهت داد ،راستش باید اعتراف کنم که قبلش به خدا گفتم خدایا دلم میخواد باهاش تنها باشم. دلم میخواد بغلش کنم. خدا به حرفم گوش داد. همین الانم که مینویسم قلبم تند تر میزنه.راستش مجی از این همه ریسکی که به خاطر من کردی خیلی خوشحال شدم. فهمیدم که هنوز هم مثل اولا تو دلت جا دارم. واقعا در رفتن از خونتون نصف شب،باز کردن یخچال ،میوه برداشتن. بالش ورداشتن. باز کردن در آهنیه و اون یکی درتون ،با وجود مامانت که اونقدر حساس بود ، خودش یه عملیات چریکی سخت بود.و از همه مهمتر دل نگرانی تو بابت اینکه من کمتر تنها بمونم. وقتی آغوشت رو حس کردم انگار بعد از مدتها به آرامش رسیدم. میدونی آغوشت خیلی آرامش بخش و لذت بخشه. آغوشی که فقط مال من بود. فقط برای من بازش کردی.
و تنت. لمس موهات. بوسه هات. چشمات. همه چی الان زنده جلو چشمامه.
گرمای آغوشت. محبتت. همه چی آرومم میکرد. ولی ترس از اینکه به زودی بازم باید ازت دور بشم ته دلم اذیتم میکرد. توی خوابگاه ساعتها کش میومدن. ولی وقتی پیش تو بودم زود وقت تموم میشد. شب که کنارت خوابیدم،وقتی نگاهت میکردم قلبم از عشق و محبتت لبریز میشد. یه موقع هایی که بهت نگاه میردم از اینکه وقتی یکی دوبار که بیزی میزدی بهت شک کردم از خودم خجالت کشیدم. به خودم گفتم چه طور همچین فکری کردی ،حتی واسه یکی دو دقیقه. این که الان پیشت خوابیده. این که الان این طوری با مزه داره با دهنش صدای پوووف در میاره. کسیه که تو رو دوست داره. کسیه که تو دوسش داری. دوتاییتون به خاطر هم دیگه از خونه و زندگیتون زدین و تو این سرما خوابیدین. خیلی سردم بود شب. پاهام داشت یخ میزد. صبح که مامانت زنگ زد ،خیلی بهم ریختی. راستش من اصلا زیاد نگران نبودم. حس میکردم که همه چی رو به راهه. فقط ناراحته تو بودم که خوابت نمیبرد. نمیدونم چرا یهو خیلی یه جوری شدی. خیلی نگران شدی. با پتو که رفتی لب پنجره ،چشمات خیلی تو فکر بودن. سردت بود. خوابتم پریده بود. وقتی دوباره خوابیدی یه لحظه که خواب بودی ،نگات که کردم دیدم چشات بازه ،داری نگام میکنی ولی زود چشماتو بستی که من نفهمم خواب نیستی. به چی فکر میکردی عزیز دلم. (الان بهت اس دادم ،حیف که خوابی.)
وقتی گفتی زود باید بریم یه جورایی ناراحت شدم. تازشم سرمو گول مالیدی دیشبش بهم گفتی فردا شیطونی میکنیم. اعتراف میکنم دلم شیطونی میخواست.
ولی وقتی گفتی که امروز ظهر برو،خیلی ناراحت شدم اخساس کردم یکم خسته شدی، احساس کردم انرژیت تموم شده.
مجی جون کتفم درد گرفت میرم یکم دراز بکشم دوباره میام
…………………………………………………………………………………..
دوباره اومدم. ساعت یک و یازده دقیقه است مجی جان. دو سه ساعته پای این نشستم .هم مینویسم هم تو ذهنم ثبت میکنم هم اون روزا رو تجسم می کنم.
آره میگفتم : دلم نمی خواست اون روز برم .به دلم نبود. راستش ترجیح دادم که این ریسک رو بکنم که بمونم تو خوابگاه اگه بری عروسی. ولی تقریبا مطمئن بودم که یه جوری میشه که نمیری. ولی وقتی تو تاکسی دیدم که ناراحتی تصمیم گرفتم که به حرفت گوش کنم و حتی اگه به دلم نباشه هم برم. سر همین زنگ زدم ترمینال. ولی وقتی دوباره زنگ زدی و گفتی اگه خواستی نرو آروم شدم. ولی کلا حالم خوش نبود. مضطرب بودم. پروپرانول لازم بودم. ولی وقتی نرفتم خیلی خوشحال شدم خیلی.
شبی که جاده ساحلی رفتیم خیلی خوب بود. کارون زیبا و سرد بود و تو زیبا و گرم بودی.
راستش عزیزم وقتی که موقع راه رفتن مواظبم هستی و دستت رو دور شونم حلقه میکنی خیلی احساس خوبی بهم دست میده
شاید به نظرت این چیزا خیلی جزئی بیان ولی من همه جزئیات هم برام مهمه ،علاوه بر کلیات. احساس میکنم که هیچ چیزی نمیتونه آزارم بده. احساس میکنم یه تکیه گاه قوی و محکم داره کنارم راه میره که منو از هر خطری مصون میکنه.

…………………………………………………………
مجی جان چشمام درد گرفتن،ادامشو فردا مینویسم. زود خوب شو بیا بخون. دوستت دارم.

………………………………………………………………………………………..
سلام عزیزم، الان فردا ساعت سه بعد ازظهر ه. دیشب منتظرت موندم ولی بیدار نشدی. هنوز هم بیدار نشدی. امیدوارم حالت زودی
خوب شه ، دیبی مهربونم.

آره میگفتم دلم نمی خواست برم ، شبش که رفتیم بیرون ،واسم اسنک گرفتی ،باز دلم می خواست که شب رو کنار هم بمونیم
خوب وقتی تو یه جاییم تو خیلی خیلی مهربون میشی. منم کنارت خیلی آرومم. ولی خوب تو گفتی که شرایط جور نیست .
منم که حرف گوش کن، اصلانم دیکتاتور نیستم 🙂 قبول کردم .تازه بستنی خیلی چسبید مجی. کلی خندیدیما. یادش به خیر. هیچ وقت به انتخاب من شک نکن وقتی میگم ژله ای یعنی ژله ای . بله عزیزم.
اون روز که با آجیت قرار داشتی یادته. بهش گفتی بسیت دقیقه دیگه میای ولی یه ساعت بعد رفتیم 🙂
وقتی گفتی با هم میرسونیمش یهو استرس گرفتم ، نمیدونم فهمیدی یا نه ولی صد دفعه آیینه رو نگاه کردم. وقتی آجی خوشگلت
دعوات کرد خیلی ناراحت شدم . راستش اصلا دوس ندارم کسی نازکتر از گل بهت بگه. از یه ورم گفتم شاید چون آجی منو دید اون جوری گفت. ولی کلا روز خوبی بود ،همه روزام با تو خوب بودن

مجی جون چهارشنبه صبح که پاشدم ،همش میگفتم خدایا نره مجی . هم تو منتظر بودی هم من. ولی وقتی دیگه ساعت 4 شد نیومدی خیلی خسته شدم. وقتی گفتی میخوام برم پیش مامان بزرگم دیگه حرصم دراومد. جلو پارک که وایستادم دیگه خیلی شلوغ بود ،عصبانی شده بودم. تو هم فهمیدی. میدونی آدم وقتی یه کسی رو دوس داره رو تموم حرکات اون فرد حساس میشه .

وقتی رسیدیم خونتون خیلی باحال بود، خونه ای که تو توش زندگی میکنی. جایی که هر روز تو رو داره

تابتون هم خیلی خوشگل بود . می خواستم کلی با هم دیگه تاب بخوریم. دفعه بعد زیاد تاب می خورما .
اتاقت . . . دلگیر بود ولی چون مال تو بود دوسش داشتم. پتوت. لپ تاپت. لباسات. کمدت. شارژرت.

(دلم تنگ شد 😦

اتاق آجی هم خیلی قشنگ بود
اسکار خیلی مظلوم بود. نمیدونم چرا دوستش رو خورده مجی . نکنه تو هم منو بخوری ؟ ؟ ؟؟
…………………………………………………………….
ساعت سه و سی پنج دقیقه است . میرم ناهار بخورم .
……………………………………………………………………………..
ساعت سه و چهل پنج دقیقه
هنوز بیدار نشدی، دیگه کم کم دارم نگران میشم

تو خونتون وقتی واسم غذا گرم میکردی خیلی با مزه بود. خیلی گشنم بود ، میدیدی هی به غذا ناخنک میزدم. چایی دم کردی
میوه پوست کندی.مجی خیلی مهربونیا . میدونی؟
رو مبل که نشستیم ، تو بغلت ، خیلی خوب بود. خیلی لحظه های عاشقانه ای بود . بوسه های تند تند و سریع .

ولی وقتی گفتی 8 برو حالم رو گرفتی . خوب دلم نمیومد. تو هم که کوتاه نمیومدی. میدونم همش به خاطر خودم بود ولی واقعا گریه ام گرفت. اصلا دلم نمیومد برم . ولی وقتی به اینکه یه ماه دیگه تو میای فکر میکردم یکم آرومتر میشدم .
عزیزم خیلی روزای خوبی باهات داشتم . خیلی بهم خوش گذشت. خیلی مهربونی. کاش وقتی تو هم میای اینجا بهت حسابی خوش بگذره.
تو فرودگاه همش خدا خدا میکردم که پرواز صبح باشه. وقتی دوباره گفتم از اون مامور بپرس ببین پرواز صبح هست یا نه، یه جوری نکام کرد که خیلی خجالت کشیدم . احساس کردم که عین اون بچه ها شدم که یه اسباب بازی خیلی گرون می خوان و مامانشون پول نداره و مغازه دار الکی میگه اینا فروشی نیستن.

سوار که شدم خیلی دلتنگ شدم .کلی گریه کردم.
اصلا ربط به خوش گذشتن و امید داشتن به دیدار دوباره نداره . مجی وقتی با همیم ،خوب موقعی که می خوایم از هم دور شیم خوب یکم ناراحت کننده است. من دوست دارم. دلم میخواد همیشه شاد و خوشحال باشی، باور کن.

میدونی چیه مجی من موقعی باهات آشنا شدم که دلم نمی خواست با کسی آشنا شم .احساس تنهایی هم نداشتم
ولی وقتی تو رو دیدم نظرم عوض شد ، تو یه جور خاص و متفاوتی هستی
میدونی تو حتی وقتی یه کار بدی هم میکنی ، باز حس میکنم که از بد بودنت نیست.

حالا وقتی تو باهام نیستی یا وقتی احساس میکنم فکرت جایی مشغوله خیلی احساس تنهایی میکنم.

با تو چه دور چه نزدیک ، احساس ها و روز های قشنگی رو سپری میکنم

چه با دلتنگی چه بی دلتنگی تو احساس خوبی بهم میدی

کارهایی که با وجود محدودیت های زیادی که داری ، واسم انجام میدی ، خیلی برام ارزش دارن. خیلی.

فقط ازت می خوام که همیشه بهم حقیقت رو بگی . شاید چیزی که به نظر تو من بهش واکنش بد نشون بدم ، با دونستنش من
عکس العمل بد نشون ندم.

عزیزم دوست دارم تو هم چند جمله راجع به این سفر بنویسی.

میدونی دیبی تو رو یه جور خاصی دوس دارم .بهت اطمینان دارم.

میدونم که تو هم منو خیلی دوست داری ولی به روش خودت. روش آروم و عمیقت

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..

به امید دیدار دوباره و خاطرات یک سفر دیگه

به امید خاطرات سفر دریا با هم دیگه.

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..

گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو

تا

بدانجا برمت که میخواهی.

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری.

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود.

هر اندازه که تو ناآرام باشی یا

متلاطم باشد،

دریایی که در آن می رانی.

Advertisements
این نوشته در خاطرات, دلتنگی ها, عاشقانه هایم برای تو ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای من . . . اهواز . . . تو . تو . . . اهواز . . . من

  1. leo :گفت

    سفرنامت جالب بود دوب!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s