دیدنت اتفاق سبزی بود . . .

دیدنت اتفاق سبزی بود ،ناگهان ساده اتفاق افتاد

دیدن چشمهای جادویت که به من شوق زندگی می داد

شهر ،در چشمهای تو زل زد . . . عاشقانه ترین نگاهش را

دل من یاکریمی . . . روح من بود و لحظه میعاد بود

ساعت شش عصر تابستان ،ایستگاه آخرش مرا بلعید

پروازی که رفت و برد تو را آخرین بار ، بیستم شهریور با تعجیل

سر کشیدم تمام عشقم را توی میدان مرمر . . . تبریز . . . با تو . . . با تو . . .

تو را شناخته ام با دو قطره باران

به روی شیشه بی رنگ عینک . . . اما نه نه . . .!

تو را شناخته ام به یقین هر چه تمام

تو را شناخته ام به یقین هر چه تمام . . .

Advertisements
این نوشته در خاطرات, دلتنگی ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای دیدنت اتفاق سبزی بود . . .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s