گاهی . . . به من شجاعت بده

 می ترسم _ گاهی می ترسم از اینکه دلت دیگر برایم تنگ نشود


 از اینکه دلت مثل یک رهگذر بی خیا ل از کنار تپش های قلبم رد شود و تو . . .


 می ترسم از اینکه بوسه هایم دیگر طعم جدیدی برایت نداشته باشند


 می ترسم از اینکه به سردی دستام روی کمرت عادت کنی !


 از اینکه رنگ چشمانم برایت معنای تازه ای از زندگی نباشد


                          که عشق بازیهایم تکراری باشد . . .


 که گرمای دستانم دیگر . . .

 

 می ترسم که آغوشم دیگر  برایت جایی نباشد که بگویی :


                             وقتی در آغوش تو ام دیگر چیزی از دنیا نمی خواهم



 نه عزیزم . . . نه ، تو ترسناک نیستی


 تنها من کمی ترسو شده ام


 با نگاهت ،با دستان گرمت ، با حرفهای عمیق ات و با تمام وجودت


                                    به من شجاعت ده


 می خواهم شجاع باشم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s