آنگاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بندبازی
می کردم دریافتم که


همیشه در عشق مسئله اعتماد بوده است میان چشم های بسته
من


و دست های لرزان تو…!!!


پ.ن: این روزها که می گذرند . . .


چرا این روزای سگی این قدر کش میان ؟!


همیشه از انتظار بدم میومده ،همیشه …


اما انگار همیشه یه چیزی واسه منتظر موندن هست …

………………………………………………………………………………………………………………

  گاه… يک لبخند ، آنقدر عميق می شود که
گريه می کنم.

گاه… يک نگاه ، آنچنان پر معنا است که چشمانم رهايش نمی
کنند.

گاه… يک سکوت ، آنقدر سنگين است که جذبش می شوم

و گاه… يک عشق،
آنقدر ماندگار است که دچارش می شوم…!!!


و گاه تو . . .                                 تو . . .

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s