سفر

دکتر شریعتی میگه که:

اگر پیاده هم شده است سفر کن،چون در ماندن می پوسی …


خوب آدم که همیشه نمیتونه وقتی دلش میخواد سفر کنه


هر کسی باید یه راهی پیدا که که از این موندن و پوسیدن


خلاص شه.


روش من کتاب خوندنه… من با هر کتاب به دنیای تازه ای


سفر میکنم.


………………………………………………………………………………..

        معرفی کتاب


دریاچه شیشه ای


نویسنده : مائیو بنچی


مترجم : قدسی گلریز

درام های مائیو بنچی بیانگرحوادثی است که در زندگی واقعی


مردم رخ میدهد و این نویسنده با فریبندگی،آنها را به رشته


تحریر در می آورد.قلم او دارای گرمی و شوخ طبعی فراوان


است.

«نشریه تایمز»

……………………………………………………………………

حالا برگزیده هایی از کتاب که خوشم اومد ازشون:


تو نمی دانی کیت .من تا به حال دچار چنین احساسی نشده


بودم .آن قدر دوستت دارم که نمیتوانم این همه عشق را


تحمل کنم.خیلی وحشتناک است،اوایل منظور من از دوستی با تو این بود


که تو را به مجلس رقصی ببرم و اگر اهلش باشی ب ا تو خوش بگذرانم


و خلاصه اینجور چیزها…فکر نمیکردم کار به اینجا بکشد و چنین ماجرایی


پیش بیاید. کیت «دختر»به آرامی گفت: کدام ماجرا؟

-پسر: همین احساسی که پیدا کرده ام.فکر میکنم عشق باشد.پیش از



این هرگز عاشق کسی نشده بودم…اما برای دیدن تو بی طاقت میشوم


برای دیدن خنده هایت … به نظز تو این خودش نیست؟


-خود چی؟


-خود عشق.تا حالا عاشق کسی نشده بودم.به همین دلیل تشخیص آن


برایم دشوار است.


-کیت صادقانه گفت:نمیدانم.اگر این احساس صمیمانه و از ته دل است پس


باید خود عشق باشد.


ما دو تا مثل مرده ای که زنده شده باشد سرد و بی روح هستیم


بیشتر جوانان هم سن ما تا حالا ده بار عاشق شده اند.


کیت گفت: شاید اسمش را عشق گذاشته اند.


استیوی گفت: یا شاید فکر میکنند که این احساس خود عشق است.


هیچ کس از کار ما سر در نمی آورد.


…………………………………………………………..

بقیه در ادامه مطلب


لوئیس دستش را دور شانه لنا حلقه کرد و او را روی صندلی نشاند.لنا در


سکوت محض آرزو میکرد که بتواند به لوئیس التماس کند و بکوید طوری


نشده و او میتواند این بلا را سر هر زن دیگری که دوست دارد بیاورد. دلش


میخواست به لوئیس اطمینان دهد تا زمانی که آن خانه را ترک نکرده بود


میتوانست بیاید و همسرش را ببیند.مگر نه اینکه آنها زن و شوهر بودند؟

………………………………………………………………………………………..

میخواست به برایتون برود و در کنار همان اسکله ای که زمانی با لوئیس


قدم زده بود،قدم بزند.میخواست به ساحل و گردشگاه آن برود.زیر باران

قدم بزند و در حالی که صورتش از قطرات باران خیس میشود نقشه ها و

آرزوهای مشترکشان را به یاد بیاورد.شاید هم موفق میشد اتفاقات پیش

آمده را بررسی کند و برای باقی زندگی اش نقشه بکشد.

………………………………………………………………………………………

لنا احساس میکرد که سرش سبک شده ،او ناباورانه به لویس نگاه کرد

چه چیزی را باید درک میکرد؟این که خانواده اش را به خاطر آن مرد ترک

کرده بود؟این که فرزندانش را تنها گذاشته بود .فرزندانی که عاشقانه

دوستشان میداشت واز اولین لحظه ترکشان دلتنگشان بود؟این که همه

چیز و همه کس را به خاطر او از دست داده بود؟حالا که این همه سال

گذشته بود و او دیگر نمیتوانست فرزندی به دنیا بیاوردواین مرد پست

فطرت فرصت طلب ،هوس گدر شدن به سرش زده بود و انتظار داشت لنا

همه چیز را درک کند.

……………………………………………………………………………..

لنا در در اتاقی که با لوئیس زندگی میکرد،تنها ماند.دیگر هرگز اسمی از او

نمی برد و درباره اش یک کلمه حرف نمیزد .و هرگز از او به عنوان یک

انسان یاد نمیکرد.

……………………………………………………………………………………


Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s